
حرف های دیگری باید گفت
از جنس باد
با نیم نگاهی به سایه های صامت شهر
ابتنی در رودخانه فراموشی
به یاد چشمهای خیس بابا !بوی سیگار
بوی مامان!ترانه های گیلکی و سایه های کودکی
کاش پلی بود به خوابهای گهواره
امیدی نیست!!!
امیدی نیست به انان که فکر می کردیم
می دانند اسمان ابیست
کاش خانه ام اینجا نبود![]()
کاش می بریدم از هر انچه با عاطفه نسبت داشت![]()
وای !!! عاشق شدم !!!![]()
![]()
یه معذرت (درست نوشتم دیگه
) خواهی از اونایی که خواستن بیان و نظر بدن ولی نتونستن!![]()
اخه وب مشکل داشت
ولی دیگه درست شد![]()
مدارا می کنم با عشق آهنگ خزانی را
مداوا می کنم با عشق درد زندگانی را
بسان برگ های خشک پاییزی پریشانم
تحمل می کنم پیوسته این باد خزانی را
ندارم چاره ای جز همنشینی با غم و دردت
گلاب اشک می گیرم ز عشقت ناتوانی را
اگر روزی رسد کز وصل سرشارم کنی ای دل
دوباره بشنوی در گوش آهنگ جوانی را
ولی افسوس امیدی نمی بینم وصالت را
کجا باید برم این غصه و درد نهانی را
دو چشمم تیره می گردد ولی دل می شود روشن
چو بینم بر رخ ماه تو ابروی کمانی را
تو را خواهم که باشی همدم و همراه من هردم
خیالت می برد از یاد بلبل باغبانی را
تویی آن چشمه ای کز سردی مهر و وفای تو
به اشک چشم من آموخت چشمانت روانی را
منم آن مرغ سرگردان به دور آشیان تو
که تا دریابد از پرواز خود بی آشیانی را
خیلی عجیبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفتگو
کنی؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید
خدا خندید: وقت من بی نهایت است
در ذهنت چیست که می خواهی از
من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت
متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند
عجله دارند که بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که
کودک باشند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند
تا پول بدست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره
سلامتی خود را بدست آورند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال
را فراموش می کنند
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه
در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که
گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز
زندگی نکرده اند
دستهای خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر
می خواهی کدام درس های زندگی را
فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را
وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که می توانند بکنند اینست که
اجازه بدهند که خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست که خودشان را با
دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا
زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان
داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول میکشد تا این زخمها را التیام
بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که
بیشترین ها را دارد
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را
دوست دارند
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را
نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می توانند باهم به یک نقطه
نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را
ببخشند
بلکه آنها باید خودشان را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم:از شما بخاطر این
گفتگو متشکرم
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید
فرزندانتان بدانند؟
خدامند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه
این روزا از اون روزاست!!!!!!!! روزایی که میشم یه آدم هپلی(حپلی) , بی خیال , بی حوصله و کلا" داغان
داغان!!!!۱![]()
خیلی وقت بود اینطوری نشده بودم. به عبارتی الان لنگ در هوا میباشم و کلی مخم کار نننننمیکنه!!!!![]()
واسم دعا کنید واستون دعا می کنم![]()
![]()
![]()
![]()
بازی و زاری ندارد شعر من
تک خریداری ندارد شعر من
عشق من دیگر مرا از یاد برد
سرنوشت عاشقی را باد برد
لاله های حس من پرپر شدند
دستهامان باز زخمی تر شدند
یار دیروزی مرا دلسوز نیست
یادی از دلسوزی دیروز نیست
ما که عمری عاشقی میخواستیم
سنگ خوردیم و ترک برداشتیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول اینکه نماز و روزه هاتون قبول باشه![]()
![]()
حالا میریم سر بحث خودمون و اون بحث چیه ؟؟؟؟!!!! اگه گفتی
. نه نمیدونی چیه![]()
چی تو میدونی!!!!
خوب اگه راست میگی بگو چیه.نه بگو دیگه.نه خوب اگه میدونی بگو بذار منم بدونم دیگه.آخه خودم هنوز نمیدونم موضوع چیه
.اوووووووووووووووووو حالا چرا میزنین خوب الان میگم دیگه.
.گفتم یه کوچولو خودم لوس بتنم![]()
![]()
خوب.بحث اینه که چرا اعتماد کردن در این زمان و مکانی که ما در ان قرار میداریم انقذه سخت شده میباشد.
.یعنی بیشتر بین پسرا و دخملا.
یعنی میدونی چیه اصلا دیگه اعتمادی وجود نداره
.طرف خودش میکشه تا اعتماد اون یکیو اخذ بنماید ولی دریق از یه اپسیلن اعتماد
.
آخر این چه وضعی است که ما دچار به ان میباشیم.این بی اعتمادی هم بیشتر از طرف دخملا نسبت به پسملا هسته
.آخه شلا؟؟؟؟!!!!! ما پسملا به این گلی به این ماهی فخط بضی فختا یه کوشولو شیطون میشیم.ولی اده بتای تلن حساب تنی دیده میشود ته ما هم انسان های شلیفی هسته ایم
.نیدا تن من شه دندونای تمیسی دالم.خوب شلا مالو اذیت میتنین
حالا از شوخی گذشته از دوستای
میخوام که به دور از تعصب( درست نوشتم
)و با رعایت انصاف کامل نظر خود را اعلام داشته تا اینجانبان آرا را بررسی کرده و نتیجه ی غایی را اعلام داشته باشم![]()
![]()
![]()
![]()
لاستی دیدین شخده خوف صبت میتنم
آخه مامانی واشم تخم تفتر خلید . بدش اونو پذید . بدش دادمن خلدم.واشه همین حالا ایقده خوف صبت میتنم
.
بدو ماشالا![]()
فردا که میایی به سراقم نفسی نیست
در من نفسی نیست نفسی نیست
در خانه کسی نیست
مکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمیماند
که از تقدیر فال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر میخورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست

