تبليغاتX
http://desperado-e-javan.blogfa.com

desperado99

desperado

desperado99

http://desperado99.blogfa.com

http://desperado-e-javan.blogfa.com

http://desperado-e-javan.blogfa.com

http://desperado-e-javan.blogfa.com

سلام
desperdao

متولد 23/3/1367

tel: 09191320311

همیشه منتظر یه صدای آشنا!!!

تنها در تاریکی

http://desperado-e-javan.blogfa.com

تنها در تاریکی
تو نیستی و صدای تو هوای خوب این خونه اس ...


تو نيستي و صداي تو، هواي خوب اين خونه‌اس
صداي پاي عطر گل، صداي عشق ديوونه‌اس
تو از من دور و من دلتنگ، تو آبادي و من ويرون
هميشه قصه اين بوده، يکي خندون يکي گريون

هميشه قصه اين بوده، تو يک لحظه تو يک ديدار
يک زخم از زهر يک لبخند، تمام عمر فقط يکبار
پس از اون زخم پروردن، پس از اون عادت‌و تکرار
ولي نصف يه روح اين ور، يه نيمه اون ور ديوار
خودت نيستي صدات مونده، صدات چشمامو گريونده
دلم روي زمين مونده، فقط از تو همين مونده

نفس‌هاي عزيز من، صداي پاي شب بوهاس
صداي باد و بوي نخل، هواي شرجي درياس
سکوت اينجا صداي تو، هوا اينجا هواي تو
پر از تکرار اين حرفم: دلم تنگه براي تو
هميشه غصه اين بوده يا مرگ قصه، يا آدم
ته درياچه‌هاي عشق مي جوشند چشمه‌هاي غم
هميشه عشق يعني ابر غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعري، صداي اين لب ويرون ...

اردلان سرافراز

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 18:58 توسط desperado |
زبان بسته


به او گفتند: شاعر را بيازار؟

كه شاعر در جهان ناكام بايد

چو بيند نغمه سازي رنج بسيار

سخن بسيار نيكو مي سرايد

به او آزار دادن ياد دادند

بنای عمر من بر باد دادند

 

از آن پس ماه نامهربان شد

ز خاطر برد رسم آشنايي

غم من ديد و با من سرگردان شد

مرا بگذاشت با رنج جدايي

كه چون باشد به صد اندوه دمساز

به شهرت مي رسد اين نغمه پرداز

 

مرا در رنج بردن سخت جان ديد

جفا را لاجرم از حد فزون كرد

فغان شاعر آزرده نشنيد

دل تنگ مرا درياي خون كرد

چنان از بي وفايي آتش افروخت

كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت

 

نگفتندش كه: درد و رنج بسيار

دمار از روزگار دل برآرد

دل شاعر ندارد تاب آزار

كه گاه از شوق هم جان مي سپارد

بدين سان خاطر ما را شكستند

زبان نغمه ساز عشق بستند

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 12:43 توسط desperado
وای !!! عاشق شدم
 


حرف های دیگری باید گفت

از جنس باد

با نیم نگاهی به سایه های صامت شهر

ابتنی در رودخانه  فراموشی

به یاد چشمهای خیس بابا !بوی سیگار

بوی مامان!ترانه های گیلکی و سایه های کودکی

کاش پلی بود به خوابهای گهواره

امیدی نیست!!!

امیدی نیست  به انان که فکر می کردیم

می دانند اسمان ابیست

کاش خانه ام اینجا نبود

کاش می بریدم از هر انچه با عاطفه نسبت داشت

وای !!!  عاشق شدم !!!


یه معذرت (درست نوشتم دیگه) خواهی از اونایی که خواستن بیان و نظر بدن ولی نتونستن!

اخه وب مشکل داشت ولی دیگه درست شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 11:44 توسط desperado
مدارا

مدارا می کنم با عشق آهنگ خزانی را

مداوا می کنم با عشق درد زندگانی را

بسان برگ های خشک پاییزی پریشانم

تحمل می کنم پیوسته این باد خزانی را

ندارم چاره ای جز همنشینی با غم و دردت

گلاب اشک می گیرم ز عشقت ناتوانی را

اگر روزی رسد کز وصل سرشارم کنی ای دل

دوباره بشنوی در گوش آهنگ جوانی را

ولی افسوس امیدی نمی بینم وصالت را

کجا باید برم این غصه و درد نهانی را

دو چشمم تیره می گردد ولی دل می شود روشن

چو بینم بر رخ ماه تو ابروی کمانی را

تو را خواهم که باشی همدم و همراه من هردم

خیالت می برد از یاد بلبل باغبانی را

تویی آن چشمه ای کز سردی مهر و وفای تو

به اشک چشم من آموخت چشمانت روانی را

منم آن مرغ سرگردان به دور آشیان تو

که تا دریابد از پرواز خود بی آشیانی را


خیلی عجیبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 17:32 توسط desperado
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم

خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفتگو

کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید

خدا خندید: وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که می خواهی از

من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت

متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکیشان

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند

عجله دارند که بزرگ شوند

بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که

کودک باشند

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند

تا پول بدست آورند

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره

سلامتی خود را بدست آورند

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال

را فراموش می کنند

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه

در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که

گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز

زندگی نکرده اند

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر

می خواهی کدام درس های زندگی را

فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را

وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که می توانند بکنند اینست که

اجازه بدهند که خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست که خودشان را با

دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا

زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان

داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول میکشد تا این زخمها را التیام

بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که

بیشترین ها را دارد

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد

بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را

دوست دارند

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را

نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند باهم به یک نقطه

نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند

بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را

ببخشند

بلکه آنها باید خودشان را نیز ببخشند

من با خضوع گفتم:از شما بخاطر این

گفتگو متشکرم

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید

فرزندانتان بدانند؟
خدامند لبخند زد و گفت :

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

همیشه


این روزا از اون روزاست!!!!!!!! روزایی که میشم یه آدم هپلی(حپلی) , بی خیال , بی حوصله و کلا" داغان

داغان!!!!۱

خیلی وقت بود اینطوری نشده بودم. به عبارتی الان لنگ در هوا میباشم و کلی مخم کار نننننمیکنه!!!!

 واسم دعا کنید واستون دعا می کنم

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 11:58 توسط desperado
تنهایی


   بازی و زاری ندارد شعر من

  تک خریداری ندارد شعر من

  عشق من دیگر مرا از یاد برد

  سرنوشت عاشقی را باد برد

  لاله های حس من پرپر شدند

  دستهامان باز زخمی تر شدند

  یار دیروزی مرا دلسوز نیست

  یادی از دلسوزی دیروز نیست

  ما که عمری عاشقی میخواستیم

  سنگ خوردیم و ترک برداشتیم


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 12:6 توسط desperado
دوباره اومدم با یه بحث سیاسی
سلام   سلام  سلام

اول اینکه نماز و روزه هاتون قبول باشه


حالا میریم سر بحث خودمون و اون بحث چیه ؟؟؟؟!!!! اگه گفتی . نه نمیدونی چیه

چی تو میدونی!!!!خوب اگه راست میگی بگو چیه.نه بگو دیگه.نه خوب اگه میدونی بگو بذار منم بدونم دیگه.آخه خودم هنوز نمیدونم موضوع چیه.اوووووووووووووووووو حالا چرا میزنین خوب الان میگم دیگه..گفتم یه کوچولو خودم لوس بتنم


خوب.بحث اینه که چرا اعتماد کردن در این زمان و مکانی که ما در ان قرار میداریم انقذه سخت شده میباشد..یعنی بیشتر بین پسرا و دخملا.

یعنی میدونی چیه اصلا دیگه اعتمادی وجود نداره.طرف خودش میکشه تا اعتماد اون یکیو اخذ بنماید ولی دریق از یه اپسیلن اعتماد.

آخر این چه وضعی است که ما دچار به ان میباشیم.این بی اعتمادی هم بیشتر از طرف دخملا نسبت به پسملا هسته.آخه شلا؟؟؟؟!!!!! ما پسملا به این گلی به این ماهی  فخط  بضی  فختا  یه  کوشولو  شیطون میشیم.ولی اده بتای تلن حساب تنی دیده میشود ته ما هم انسان های شلیفی هسته ایم.نیدا تن من شه دندونای تمیسی دالم.خوب شلا مالو اذیت میتنین


حالا از شوخی گذشته از دوستای  میخوام که به دور از تعصب( درست نوشتم)و با رعایت انصاف کامل نظر خود را اعلام داشته تا اینجانبان آرا را بررسی کرده و نتیجه ی غایی را اعلام داشته باشم


لاستی دیدین شخده خوف صبت میتنمآخه مامانی واشم تخم تفتر خلید . بدش اونو پذید . بدش دادمن خلدم.واشه همین حالا ایقده خوف صبت میتنم.

بدو ماشالا 


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت 9:51 توسط desperado
نفسی نسیت
امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که میایی به سراقم نفسی نیست

در من نفسی نیست نفسی نیست

در خانه کسی نیست

مکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمیماند

که از تقدیر فال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم به تو بر میخورم اما

در تو شده ام گم به من دسترسی نیست

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 9:30 توسط desperado

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا