مدارا
مدارا می کنم با عشق آهنگ خزانی را
مداوا می کنم با عشق درد زندگانی را
بسان برگ های خشک پاییزی پریشانم
تحمل می کنم پیوسته این باد خزانی را
ندارم چاره ای جز همنشینی با غم و دردت
گلاب اشک می گیرم ز عشقت ناتوانی را
اگر روزی رسد کز وصل سرشارم کنی ای دل
دوباره بشنوی در گوش آهنگ جوانی را
ولی افسوس امیدی نمی بینم وصالت را
کجا باید برم این غصه و درد نهانی را
دو چشمم تیره می گردد ولی دل می شود روشن
چو بینم بر رخ ماه تو ابروی کمانی را
تو را خواهم که باشی همدم و همراه من هردم
خیالت می برد از یاد بلبل باغبانی را
تویی آن چشمه ای کز سردی مهر و وفای تو
به اشک چشم من آموخت چشمانت روانی را
منم آن مرغ سرگردان به دور آشیان تو
که تا دریابد از پرواز خود بی آشیانی را
خیلی عجیبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 17:32  توسط desperado
